شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ارسال شده در: یکشنبه 21 اسفند 1390ساعت 3:56 PM توسط:بی نشان
سال 90 هم تموم شد,چقد زود,هه...
چند ماهه فاز سرپایی ندارم,ولی عید جبران میشه,عید خیلی فاز okeyi داره.

توی سال 90 هم بتدریج به سمت نابودی رفتم,سال دیگه هم همین وضعه,موندم آخرش کیه...
ارسال شده در: چهارشنبه 26 بهمن 1390ساعت 10:05 PM توسط:بی نشان
عید نزدیکه...
هی هی هی...
شروعی مجدد بر حسرت بی پایانم‏!‏ جا داره بازم این بیتو بگم:‎
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
ارسال شده در: سه شنبه 27 دی 1390ساعت 11:15 PM توسط:بی نشان
آدم اگه به خدا اعتقاد نداشته باشه راحت تر از اینه که بهش شک داشته باشه
‎ انسان ها دیدن در مقابل عظمت این دنیا و مشکلاتش ضعیف بودن؛پس با خودشون گفتن خدا وجود داره و ما تنها نیستیم و اون بزرگترینه و پشتوانه ی ماست.
انسان ها وقتی دیدن ذاتشون کثیفه گفتن وای!این شیطانه که ما رو فریب میده!ما پاک بودیم و اون مارو از راه بدر کرد.(زهی خیال باطل؛هر انسان کثیفی کثیف بدنیا میاد.)
من کسی ام که به خدا شک داره ولی داخل محیط یه جورایی شدیدا مذهبی شدم؛ اونقدر مذهبی ام که اکثر اوقات به اینکه خدا وجود داره یا نه فکر میکنم! نمیخوام کاملا قبول کنم که خدا نیست چون محیط باعث شده ما از خدا بترسیم!
اسلام از سایر دین ها کاملا برتره ولی اون تناقض هایی که داره منو به این فکر واداشت که خدا نیست.آخه من خدا رو فقط داخل اسلام میدیدم؛حالا که نقص های عجیب اسلامو دیدم دیگه با خودم میگم خدا وجود نداره:انسان ها دیدن در مقابل عظمت این دنیا و مشکلاتش ضعیف بودن پس با خودشون گفتن ...
راستی نظر تو که الان داری این متنو میخونی چیه?قبول نداری درسته?متعصب نباش و عمیقا بهش فکر کن.
ارسال شده در: سه شنبه 20 دی 1390ساعت 5:36 PM توسط:بی نشان
دارم به عظمتش نگاه میکنم؛حس میکنم زیرفشار روزگار خم شده.بوی لذت بخش آتیش میاد...
ارسال شده در: دوشنبه 30 آبان 1390ساعت 8:51 PM توسط:بی نشان
بارون چقد خوبه... گریه ی آسمون... امیدمو برای بدست آوردنت از دست دادم...
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آبان 1390ساعت 9:11 PM توسط:بی نشان
اونروز داشتم برمیگشتم خونه که چشمم بهش افتاد!یاد تو افتادم و حسابی افسرده شدم؛همونجا 10 دقیقه وایسادم و به عظمتش نگاه کردم؛بعد راهمه ادامه دادم!
ارسال شده در: پنجشنبه 5 آبان 1390ساعت 6:37 PM توسط:بی نشان
ارسال شده در: یکشنبه 24 مهر 1390ساعت 01:03 AM توسط:بی نشان
چند شب پیش که پیشت بودم نمیتونستم نگاهت کنم,حس میکردم معصوم تر شدی,شرم داشتم به صورتت نگاه کنم...
ارسال شده در: پنجشنبه 7 مهر 1390ساعت 3:40 PM توسط:بی نشان
فردا اولین جمعه ی مهر امساله.یکمی به خودم امیدوارم شدم؛اگه خواست خدا باشه همه چیز درست میشه
ارسال شده در: دوشنبه 4 مهر 1390ساعت 00:02 AM توسط:بی نشان
واقعا دوست داشتم جمعه شب ببینمت؛ولی متاسفانه نشد.مجبور شدم خونه بمونم. شاید دیگه تا هفته ها یا ماه ها نبینمت.همین الان دلم برات تنگ شده عزیزم. E
ارسال شده در: جمعه 1 مهر 1390ساعت 7:07 PM توسط:بی نشان
امروز اول مهر هست:شروع پاییز! ولی با دیدن تو امشب بهار زندگی من میشه. واقعا نمیدونم...از پیدا کردن جواب برای بعضی سوالاتی که بهمون مربوطه عاجزم.خیلی خیلی دوست دارم ولی تو رو نمیدونم.رفتارات به شک میندازنم.
ارسال شده در: یکشنبه 27 شهریور 1390ساعت 05:55 AM توسط:بی نشان
وای اول مهر نزدیکه!
چه غلطی کنم!
حالا من به کنار تو چه زجری میکشی!
ارسال شده در: یکشنبه 20 شهریور 1390ساعت 4:03 PM توسط:بی نشان
یعنی میشه?این اختلاف...
ارسال شده در: یکشنبه 13 شهریور 1390ساعت 03:42 AM توسط:بی نشان
بالاخره بعد از چند هفته دیدمت؛اون حرفی که بهم زدی رو فراموش نمیکنم. حیف که نمیتونم مستقیم ازت بپرسم. دوست دارم...
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1390ساعت 03:45 AM توسط:بی نشان
بوی خدا میاد...
تازه احیا تموم شد...
ارسال شده در: شنبه 22 مرداد 1390ساعت 7:38 PM توسط:بی نشان
با این پست وبلاگ به روز شد!!!
راستی خیلی دلم واست تنگ شده...
ارسال شده در: دوشنبه 10 مرداد 1390ساعت 10:20 PM توسط:بی نشان
امشب داشتم به آلبوم عکسام نگاه میکردم.
عکس 4 سال پیشمو دیدم ولی اصلا باور نمیکردم که خودم باشم.
هیچی از اون موقع یادم نمیاد,ولی حس میکنم اونموقع شروع خراب شدن روحم بود,روحم از اون زمان تحلیل رفت و روشنایی و جلاش رو از دست داد.
تا ثریا میرود دیوار کج...
ارسال شده در: دوشنبه 10 مرداد 1390ساعت 01:43 AM توسط:بی نشان
ماه رمضان بر خودم و خودت و بازدیدکننده های وبی که برات ساختم مبارک!
امیدوارم با یاری خدا بتونم برای اولین بار رمضان رو روزه بگیرم.
شاید بعد از رمضان نماز هم خوندم.
ارسال شده در: یکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 02:27 AM توسط:بی نشان
به آیینه نگاه کردم؛توش یه نفر بود شبیه خودم.
ولی هر چی نگاش کردم نشناختمش...
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مرداد 1390ساعت 11:18 PM توسط:بی نشان
هی هی هی...
کاش یه روز بهم بگی چه حسی نسبت به من داری.
کاش...
ارسال شده در: سه شنبه 4 مرداد 1390ساعت 11:34 PM توسط:بی نشان
بمیرید و بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید...

نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده.هر وقت جایی هستم که تو اونجایی چند دقیقه به خاطر مسائل فنی(!) با هم همکلام میشیم.
فکر کنم تا حالا 7 ثانیه مستمر بهت نگاه نکرده باشم.دوست ندارم کاری کنم که از دستم عصبانی بشی و منو یه آدم پست فرض کنی.
تو دو راهی بدی موندم؛اگه همه چیزو بهت بگم شاید هیچ وقت دیگه نزدیکم نیای,اگه هم بهت هیچی نگم که از دستت میدم...
ولی با اینحال امیدوارم روزی برسه که این وبلاگو نشونت بدم و بگم بخاطر تو ساختمش...
ارسال شده در: سه شنبه 4 مرداد 1390ساعت 03:14 AM توسط:بی نشان
یادم آید تو بمن گفتی : ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

واقعا شعر بی تو مهتاب فریدون مشیری معرکست.مخصوصا این قسمتش
'یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن!'
تو هنوز این جمله رو هم به من نگفتی!آخه من هنوز هیچی بهت نگفتم!میترسم بهت بگم,فکر کن وایسم جلوت بهت بگم دوست دارم!!!
نمیخوام رو در رو بهت بگم,ولی اینجا که میتونم بگم:
دوست دارم!
من فقط روز و شب منتظر یه جرقه از طرف توام.
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390ساعت 7:03 PM توسط:بی نشان
آینده ی روشنی پیش رو ندارم...خب به درک...نداشته باشم؛مگه این دنیا چقدر میتونه طولانی باشه.نهایتش 70 سال دیگه برام مونده باشه.دنیا خیلی محدوده و خیلیا فقط برای دنیاشون تلاش میکنن و حالمو بهم میزنن
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390ساعت 02:21 AM توسط:بی نشان
‏تنهایی پی تنهایی,هنوز تو غم تنهاییاتی که بدتر از قبل تنها میشی.امروز که داشتم تنهایی راه میرفتم(ساعت 8 عصر) خیلی اعصابم خورد بود ولی برای اولین بار به خاطر دوری از اون نبود؛از زندگی خسته شده بودم.الان ساعت 2 نیمه شبه حال و احوالم عکس حال ساعت 8 عصرمه؛با زندگی مشکلی ندارم ولی دوری از اون عذابم میده.نمیدونم چرا امشب اینقدر پراکنده مینویسم.امروز روز پرخاطره ای بود و نمیدونم از چی حرف بزنم؛دوست دارم از دلتنگی هام بگم؛با این حال امروز خیلی بهم خوش گذشت.ولی الان که بهش فکر میکنم میفهمم این همه تفریح و گردش بدرد لای جرز دیوار نمیخوره؛الان فقط از اون همه "حالی" که میکردم خستگی و کوفتگی تو بدنم مونده؛یعنی این همه تفریح هیچ لذتی نداره.فقط میتونم یه جمله بگم:بز تو روح این زندگی.راستی یه بیت شعر:"((یا رب به خدایی خداییت,وانگه به کمال پادشاهیت,کز عشق به غایتی رسانم,کو ماند اگر چه من نمانم.))"
ارسال شده در: سه شنبه 28 تیر 1390ساعت 11:40 PM توسط:بی نشان
نگاهم به در و دیوار و سقفه,حواسم پی تو و خوشحالیت...نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه,الان تنهام و بهت فکر میکنم ولی میدونم تو یادت نیست که من وجود دارم.باید بخاطر تنهاییم ناراحت باشم یا بخاطر خوشحالیت شاد...